تبليغاتX
واحد 113

واحد 113

یک سلام مانده به آخر


سلام 

خیلی وقته 113 مهمون نداره. بذارید بزرگترین دلیلش را بندازیم گردن قطع بودن تلفن 113 والا هر پنج شنبه مگه می شد عصر شعر نباشه... خوب البته آره که می شد.

اما حالا 113 داره واقعا تموم میشه. دوهفته دیگه دوتا پنج شنبه . یعنی امروز و پنج شنبه بعد.

113 امروز خالی شد.

113 خیلی وقته که خالیه.

خیلی چیزا را نمیشه برگردوند. خیلی چیزا برگردوندنش فایده نداره

خیلی چیزا را می شه شروع کرد بدون انکه انتظارش را از قبل داشته باشی.

این چند وقت دو تا کتاب شعر مثل کتاب زیست شناسی کنکوریهای تجربی همه اش دم دستم بود. چندتاییشون را جاهای دیگه نوشتم اما برای امروز....


دفعه قبل که توی کتابفروشی بودم جاذبه ی همیشه گی این اسم توجهم را جلب کرد. تو و جاده همدستید کیوان مهرگان. وشعرهای توش مزید بر علت خریدنش شد. 

تو زود رفتی 

یا من دیر رسیدم

مبادا 

کوه ها 

زودتر از ما به هم برسند.

***

قالی

وقتی از دار پایین آمد

به زیر پا افتاد

***

نفس تو

در قلبم تکرار می شود

اما من پر از

نفس های تنهاییم...



***و مجموعه شعری از رویا زرین

به نام 

می خواهم بچه هایم را قورت بدهم


شعرها همه طولانی و فصل فصلند

نمیشه بنویسمشون

باید خوند

این صفحه ی شروع کتاب است


یادم رفته شاعرم

یادم رفته جهان به فرمان من نیست

متنفرم از صدای پرنده ای که در گلویم نیست

متنفرم از صدای شاعری         که شبیه شلیک چلچله می شود

متنفرم از جهانی    که لبالب از آواز پرندگان مادینه نیست


تونیستی

من از نیستی متنفرم

متنفرم که از نبودنت

به فقدان مکرری می رسم

و رد جیغ درختان بی قرار

و رد جیغ درختان بسیاری از       مسیر پرندگان مهاجر کشیده می شود


تونیستی

و راستی

چرا هوا

همیشه پر از  پر رو به انقراضی از   تبار بازهاست...


این شروع فصل اول کتاب است

کتاب تا حد خیلی زیادی عاشقانه نیست. دغدغه های انسان است. انسان این قرن. زن این قرن. 

برنده ی دوره جایزه شعر زنان ایران و کتاب سال کنگره ملی شعر ایوار شده. هر دو در سال 87


یه شب خونه ی یکی ازدوستان بندی از شعرها را برام خوندن. حالا پیداش کردم. فرصت میخواد برای خوندن.


شاد باشید دوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 1:1  توسط مستاجر 113  | 

یکی از همین روزها

ایمان عزیز:

یک هایکوی زیبا

سنجاقکی،

نشسته بر چشم هایش

تپه های دور دست

( ایسا )

به علت قطع تلفن خونه از مدت های قبل به بعد! اینجا آپ نمیشه.... امیدوارم تلفن من به اضافه یه چیزای دیگه که قطع شده دوباره وصل بشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 11:6  توسط مستاجر 113  | 

بهاریه

سالی دیگر. بهاری دیگر. نقطه صفری دیگر و شروعی دیگر.

سلام

گاهی شروع می کنیم فقط شروع می کنیم و نمی دونیم برای چی شروع می کنیم. برای رسیدن به چه؟ اما ناگزیریم از شروع و ناگزیریم از حرکت.

***

ایمان عابدین:

سنجاقکی،

نشسته بر چشم هایش

تپه های دور دست

****

قدیس خیابان هشتم (2)

دیگر دارد
به این شب پراکنده
در ویترین ها و پنجره ها عادت می کند
مثل این اشباح درخشان
که به سرفه های او عادت کرده اند.
راه خانه اش را هم
خوب بلد است.
این خیابان را که شب به شب
بلندتر می شود
با شمردن نرده های خیس
به خانه می رساند
بعد هم مثل شب های دیگر
کتری‌ ِ الکتریکی اش را
به برق می زند
و در انتظار جوش آمدن آب
کاغذ مچاله ای را
صاف می کند،
گوشی را برمی دارد
و شماره ای می گیرد

صدای بخار آلوده ای
از سیم های سرد و آسمان های تاریک می گذرد
و تلفن سیاه رنگی
در تمام اتاق های خالی ِ جهان
                                    زنگ می زند.

(عباس صفاری)

***

1-

همه باغ در خموشی ست

نه آب جنبد اینجا

و نه برگ و نه شکوفه

چه بهار و باغ باشد؟

وزش نسیمکی را

به روایت گل سرخ

توان ز دور دیدن

که بهار بی پرنده, ز هزار سوی, تنهاست

اگرچه در جوارش

ز «بهشت آرزوها» همه گون سراغ باشد.

همه بیم شهر از این است

که هدر رود بهاران و به خاک راه ریزد

و پرنده ای نیابد

و اگر بیاید, از دوده ی درد و داغ باشد.

چه بهار و باغ باشد

که سرود کودکانش غزل کلاغ باشد؟


***

2-

گنجشک , در تمام زمستان

ز اشتیاق

از بس که بهر باغ و بهار انتظار دید

گل های نقش کاشی مسجد را

درنیمه های دی

صبح بهار دید.

استاد شفیعی کدکنی

***

ایمان عابدین:

تو نیستی
و هنوز مورچه‌ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می‌شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می‌گیرد
از ریل خارج نمی شود.

و من
گوزنی که می خواست
با شاخ‌هایش قطاری را نگه دارد.


(غلامرضا بروسان)


***

سپیده:


برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان


***

باران


خلاصه 

بهاری دیگر بی حضور تو

ازراه می رسد


شمس لنگرودی

***

سپیده

 

ساقی به نور باده برافروز جام ما
                                               مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديده‌ايم
                                                ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
                                                ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
                                                         کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
                                                          زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گو نام ما ز ياد به عمدا چه می‌بری
                                                         خود آيد آن که ياد نياری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
                                                           زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
                                                            نان حلال شيخ ز آب حرام ما
حافظ ز ديده دانه اشکی همی‌فشان
                                                          باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دريای اخضر فلک و کشتی هلال
                                                           هستند غرق نعمت حاجی قوام ما


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 14:24  توسط مستاجر 113  | 

آخرین پست 88

بی شک واحد 113 روزهای خوب شعرخوانی 88 را فراموش نخواهد کرد.

تکراری است اما از عمق وجود

بهترین روزها و لحظه ها وداشته ها را براتون آرزو مندم.

***

اینهم شعر یاکیده که چند باری دنبالش گشتم و پیدا نشد از مجموعه کولی:


از ظهر تا غروب طول کشید

دشتی را شخم زدم

تا دفنش کردم

بد عادت شده بود

جلوتراز من می رفت تا زودتر به تو برسد؛ 

سایه ام را می گویم

که خواب دیده بود

تو به دیدارش آمده ای

***

از احمد محمود:


گیاه

خواب زرد می بیند

در پاییز

مورچه

خواب انبار خوشه های طلایی گندم

خرس

خواب زمستانی

و من

خواب نان گندم زرد طلایی

در زمستان این مرز پرگهر


درد نسلم بر دوشم نشسته است

و درد تمام تاریخ

یاران دستم را بگیرید

که نامردمی مردمان سفله

به ریشخندم گرفته است

من تمام تاریخ هستم

من درد مناره سرها را در جانم چشیده ام

مناره هایی که شاهان در یک هوس تلخ برپاداشته اند

من اینک در میان انبوه چشمانی 

که یک شب بزم محمدقاجار را

بر سفره تدارک دیده است

چشم زنی را جستجو می کنم

که دوستش داشتم...

ایمان عزیز:

تو نیستی
و هنوز مورچه‌ها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما
در شب دیده می‌شود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می‌گیرد
از ریل خارج نمی شود.

و من
گوزنی که می خواست
با شاخ‌هایش قطاری را نگه دارد.

(غلامرضا بروسان)


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 17:21  توسط مستاجر 113  | 

سلام

خیلی بد شدم دیگه. هی نامنظم ودیر به دیر میام.

ببخشید

این هفته کولی یاکیده را خریدم

ازش می خونم براتون


از آخرین باری 

که عاشق شده ام

دیگر نمرده ام


خواب هایم را چیده ام

دیوار

روزنی است 

برای ندیدن

ندیدن

امکانی است

برای دوباره دیدن

***

سپیده:


شاهد آن نيست که مويی و ميانی دارد
بنده طلعت آن باش که آنی دارد
شيوه حور و پری گر چه لطيف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
چشمه چشم مرا ای گل خندان درياب
که به اميد تو خوش آب روانی دارد
گوی خوبی که برد از تو که خورشيد آن جا
نه سواريست که در دست عنانی دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تيراندازی
برده از دست هر آن کس که کمانی دارد
در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز
هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشينان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نيز زبانی و بيانی دارد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 0:53  توسط مستاجر 113  | 

آخرین پنج شنبه بهمن

سلام و عذرخواهی به خاطر این دوهفته ای که نبودم ودستم نبود برای بودن.

ایمان عزیز:


كسي به در كوبيد



بلند شد

موهايش را مرتب كرد

در را باز كرد



باد بود


برگشت

آشفته مو
(شهاب مقربین)


پودر سپید

در هوا

این است تعبیر فوارههای پارک

جمعه شب

بیما



و باید پذیرفت که آبنماها

از شهرداریها فرمان میگیرند تا از لحظههای عاشق و معشوقها

حالا یکی بگوید

قضیه چیست؟!

با وجود مأموران معذور و حوضهای یخبسته

افشانۀ موی فوارهها را تماشا میکند

جمعه شب

نیمکت

ما
(مصطفی پورنجاتی)
..............................

سپیده جانم:

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
اي ترساي پير پيرهن چركين ! مسيحاي جوانمرد من
آي ... هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
! ! حريفاميزباناميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است !
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است!
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است


***

همه جا از باران و سیب
آسمان ودیوار
صدا و شیطان
نشانه ی چیست؟

سکوت !
روی صورت ام خط می زند


از برق نگاه شمس ِ پرنده ... می ریزد


با تقویم چشم ات

جای کلمات را حاصلخیز کن

باور کن !
حالا خط خطی ا م
مدیون لهجه ی کُردی

اگر قطره ها به هم بخورند
ماه به سلامتی ... محتاج ِ فتیله ی دریا نیست

***

مرجان عزیزم:

این شعر هوشنگ ابتهاج..اسمش مرجانه!
جالب توصیف کرده

مرجان
سنگی است زیر آب
در گود شب گرفته دریای نیلگون
تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
او با سکوت خویش
از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه
هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
در گود ِ آن کبود
سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت


هوشگ ابتهاج

***

اینهم دو قطعه کوتاه از  ابر شلوار پوش مایاکوفسکی:


اگر بخواهید

تن هار می کنم

همانند آسمان

رنگ در رنگ

اگر می خواهید

حتی از نرم نرم تر می شوم

مرد نه

ابری شلوار پوش می شوم

***

می آیی

عنق تر از عنق

می گزی پوست گوزن دستکشت را

می گویی:

راستی 

خبر داری

دارم شوهرمی کنم

بکن!

به درک!

خیال می کنی از پا در می آیم؟

چه باک!

ببین

آرامم

آرامتر از نبض یک مرده

بادت رفته چه می گفتی؟

جک لندن

پول

ماجراجویی

من اما می دیدم

تو پوکوند بودی

ترا باید می ربودند

تو را ربودند


از نو عاشق خواهم شد

باز روشن خواهم کرد

خم ابرو

به آتش

باز خواهم چرخاند

خم ابروی به آتش روشنم را

در قمارخانه ها

آواره های بی خانه را

خانه

خانه های سوخته است...


***

مهدی:

راهی نمانده است
مگر راهی
که مرا
به من می رساند،

دست در دست خویش
همچون گل سرخی
به گل بودن خود شادمان باش.

"شمس لنگرودی"

***

سپیده:

راهی نمانده است
مگر راهی
که مرا
به من می رساند،

دست در دست خویش
همچون گل سرخی
به گل بودن خود شادمان باش.

"شمس لنگرودی"
****

سپیده:

سلام دوستم


در گذر آرام جوی جاری یادها-

با غبار ساکت ایام دور

در رخوت خاطرات خمار

از ایقان کاذب ثنوی ما و نه آنها، بیزار.

نامرئی بلند، گرم ماوراء،آسيب مادون، برد موج کوتاه.

نيمرخ عظيم گنبد خيال، الماس مرئی ميانی مطبوع اورنگ آسمانی:

سفيد نور، بازتاب 7 رنگ-

بنفش زنبق پنجره تنهایی

کبود گستره دریایی

آبی آسمان تهی از افسانه های ازلی

سبز حجم برگهای استتار کوه عریانی

زرد شنهای نرم ساحلی

نارنجی منگوله های میوه تقویم باغ

قرمز غروب، ناپایداری داغ

سیاه شب پنهان، پشت کوه .



بیژن باران

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 12:51  توسط مستاجر 113  | 

8 بهمن

ایمان عابدین:


پودر سپید

در هوا

این است تعبیر فوارههای پارک

جمعه شب

بیما



و باید پذیرفت که آبنماها

از شهرداریها فرمان میگیرند تا از لحظههای عاشق و معشوقها

حالا یکی بگوید

قضیه چیست؟!

با وجود مأموران معذور و حوضهای یخبسته

افشانۀ موی فوارهها را تماشا میکند

جمعه شب

نیمکت

ما
(مصطفی پورنجاتی)

***

سپیده:

همه جا از باران و سیب
آسمان ودیوار
صدا و شیطان
نشانه ی چیست؟

سکوت !
روی صورت ام خط می زند


از برق نگاه شمس ِ پرنده ... می ریزد


با تقویم چشم ات

جای کلمات را حاصلخیز کن

باور کن !
حالا خط خطی ا م
مدیون لهجه ی کُردی

اگر قطره ها به هم بخورند
ماه به سلامتی ... محتاج ِ فتیله ی دریا نیست

***

من:

هفته دیگه جمعه می خونم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 17:0  توسط مستاجر 113  | 

8 بهمن

ایمان عابدین:


پودر سپید

در هوا

این است تعبیر فوارههای پارک

جمعه شب

بیما



و باید پذیرفت که آبنماها

از شهرداریها فرمان میگیرند تا از لحظههای عاشق و معشوقها

حالا یکی بگوید

قضیه چیست؟!

با وجود مأموران معذور و حوضهای یخبسته

افشانۀ موی فوارهها را تماشا میکند

جمعه شب

نیمکت

ما
(مصطفی پورنجاتی)

***

سپیده:

همه جا از باران و سیب
آسمان ودیوار
صدا و شیطان
نشانه ی چیست؟

سکوت !
روی صورت ام خط می زند


از برق نگاه شمس ِ پرنده ... می ریزد


با تقویم چشم ات

جای کلمات را حاصلخیز کن

باور کن !
حالا خط خطی ا م
مدیون لهجه ی کُردی

اگر قطره ها به هم بخورند
ماه به سلامتی ... محتاج ِ فتیله ی دریا نیست

***

من:

هفته دیگه جمعه می خونم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 17:0  توسط مستاجر 113  | 

کجایید؟

 سلام علیکم

این هفته یه زنگ هم نزدید! اوکی اوکی! نو پرابلم. ما که چشممون سفید شد به این در! 

این هفته شعر چی بذارم؟ 

جاست ا مومنت پلیز!

موزیک شعر امروز:

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم

فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم باش

شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش

غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن

اگه دیدی منو بشناس نمیگم اینکه یادم کن

سلامی کن گهگاهی به نام آشنا بر من

همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن


آلبوم شریک خانم مهستی

***

صدای قلب نیست

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است خسته شوی

کافی است بایستی

***

پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود

دانه دانه پرهایش را چید

تا بر این بالش

خواب دیگری ببیند.

 هر دو شعر از گروس بود.


منتظرتونم رفقا.

***

مرجان:

این شعر هوشنگ ابتهاج..اسمش مرجانه!
جالب توصیف کرده

مرجان
سنگی است زیر آب
در گود شب گرفته دریای نیلگون
تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
او با سکوت خویش
از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه
هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
کان ناله بشنود
بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
در گود ِ آن کبود
سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت



اهنگ فعلا فقط مستان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

""در آتشم،در آتشم،در آتشم

ای وای و خاموشم کنید

از باده مدهوشم کنید"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 9:52  توسط مستاجر 113  | 

بانو

کنار تو آوارگی هم قشنگه  

سلام

شعرهای بانو را که با صدای خود یاکیده می شنوم همه اش فکر میکنم اینقدر عاشقه یا اینقدر عشق را قشنگ می گه؟


این بار هم که تاول پاهایم خشک شوند

دوباره عاشقت می شوم

دوباره راه می افتم

دوباره 

گم می شوم

***

اگر خورشید

با مرگ برود

تمام درختان شکل من خواهند بود

بی خورشید

بی بانو

***

محمد امین عابدین


قاصدك! هان چه خبر آوردي؟

از كجا، وز كه خبر آوردي؟

خوش خبر باشي، اما، اما

گرد بام و در من

بي‌ثمر مي‌گردي

انتظار خبري نيست مرا

نه ز ياري نه ز ديّار و دياري باري

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس

برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك!

در دلِ من همه كورند و كرند

دست بردار ازين در وطنِ خويش غريب

قاصدِ تجربه‌هاي همه تلخ

با دلم مي گويد

كه دروغي تو، دروغ،

كه فريبي تو، فريب

قاصدك! هان، ولي ... آخر ... اي‌واي!

راستي آيا رفتي با باد؟

با توأم، آي! كجا رفتي؟ آي ...!

راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمي، جايي؟

در اجاقي طمع شعله نمي‌بندم - خُردَك شرري هست هنوز؟

قاصدك!

ابرهاي همه عالم شب و روز

در دلم مي‌گريند


مهدی اخوان ثالث

***

مرجان


زاهدا من كه به ميخانه برفتم به تو چه ؟
گر بود باده و پيمانه بدستم ... به تو چه ؟
تو به محراب نشستني احدي گفت چرا ؟؟
من كه امشب به سحر يكسره مستم به تو چه ؟
آتش دوزخ اگر روي كند بر من و تو ...
تو كه خشكي چه به من ! من كه تَر هستم به تو چه ؟
تو اگر شيشه ي رندان بشكستي چه به من
من اگر توبه ي صد ساله شكستم به تو چه ؟
تو كه غش مي كني از روي ريا گو چه بمن ؟
من كه از روي ريا جمله برستم به تو چه ؟؟
تو كه در وهم گرفتار شدستي چه بمن
من كه در ورطه ي اوهام بجستم به تو چه ؟
تو كه پا بسته ي تقليد و ريايي چه بمن ؟
من اگر رشته ي تقليد گسستم به تو چه ؟
گفته بودي كه بعالم شده رسوا خازن ...
جان من هر چه بگفتي همه هستم ... به تو چه ؟
"خازن بختياري "

و آهنگش:


"شایدم وقتی رسید
وقتی چشماش منو دید
باز دوباره بشه عاشق با نگاهش بده دنیا رو به من
پس نگیریم دل و از هم به من و اون اگه دنیا رو بدن"

مهستی


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 10:58  توسط مستاجر 113  |